|
البته اگه میخواین
|
*اگر به خدا اعتقاد ندارید این متن را نخوانید.
*اما اگر به ادیان اعتقاد ندارید این متن را بخوانید...من هم مث شما.
*چون لا اقل میبینیم چه شکلی هستیم.من خعلی وقتها مردی را میبینم با خرید مرید های خانه در یک دست.و یک عصای سفید در آن یکی دست.و یک عینک احتمالا بدون برند خاص بر چشم.شاید ندونه چه شکلیه.اگه مادرزاد کور باشه.اصلا اگر کور باشید برند میخواهید چه کار؟اگر کور باشید هم برند به تخم.تان هست هم کسی که برند برایش اهمیت دارد.اگر کور باشید اصلا نمیدانید شکل یعنی چه.اصلا خوابتان با خواب غیر کورها فرق دارد.هر چند اگر کور باشید به حرفهای بینا ها استناد میکنید چون چاره ندارید.چون آنها در موضع قدرتند.کورها در دنیایی غیر اینند.که لامسه و شنوایی و بویایی به آنها نشان میدهد جایی دیگر.که لابد آدمیان دیگری دارد.مثلا به یک کور بگویید چایی چه رنگی است.او برایش اهمیت ندرد.برای یک کور رنگ چه اهمیتی دارد؟جنبش راه راه باشد یا سبز چه فرقی برایش میکند؟اگر قهوه را بو کند و مزه ی آن را بچشد و کم رنگ و پر رنگ برای او توضیح داده شود خود به خود حدس نمیزند که رنگ قهوه، قهوه ایست...فقط میگوید قهوه لابد قهوه ایست و گرنه اگر ارغوانی بود اسمش قهوه نبود...ارغوان بود!
*چون رو پاییم.چون مثلا ام اس نداریم.چون زجر نمیکشیم.چون نمیدانیم نگاه سنگین چیست.چون نمیدانیم ویلچر ینی چی.یانمیدانیم اطرافیان خسته ینی چه.این خعلی خوب است.اطرافیان خسته نداشتن رو میگم. میتونیم هر وخ خواستیم بدویم و هر وخ خواستیم واستیم و هر واخ خواستیم بپریم و اصلن فکر ش را هم نکنیم که این مهارت اجداد غارنشین ماست.تو جامون غلت یزنیم .کش و قوس بدیم.بازی کنیم.بازی.و اصلا برایمان مهم نباشد.اینکه بروی استخر و پاهایت را تو آب تکان بدی.یک بار در استخر یک مردی دیدم.یک پا نداشت.حتما پیش خودش میگف اگر دو پا داشتم روی همه این کیونی میونی ها رو کم میکردم.اگه نمیگفت جا تعجب داشت.باید میگفت.چون این انسانی ترین چیزیه که در مواجهه با ما میشد بگه. یا مثلا دو تا دست داریم.که میتونیم یک نفرو سفت بغل کنیم.هاگ(هاگ چیه اون وخ؟) کنیم.فشارش بدیم تا بفهمه دوسش داریم.این که میتونم تایپ کنم.چون میتونیم رو انگشتامون حساب کنیم.به شخصه با دو دستم موهای خانم سا رو به هم میریزم تا حرص بخوره و من کمی کیف کنم و این یک لذت کبیره است برم.انگشتو میگفتم میتونیم ورق بزنیم.ورق بازی کنیم!دست بدیم بی اینکه کسی بدش بیاد چندشش شه.مردم اینجورین.من دیدمشون.مردمایی که فک میکنن نقص چندش کردن داره.خاک تو سرا.
*اگه کر بودم.حتی نمیدونستم موسیقی ینی چی.صدا ینی چی.و احتمالا هیچ وخ گیتار نمیخریدم.هیچ وخ بیتلز رو نمیشناختم.نسل بیت برام بی معنا بود و نصف این عقایدمو نداشتم.هیچ وخ ناظری رو تحسین نمیکردم.هیچ وخ با خانوم سا آشنا نمیشدم.هیچ وخ نمیشنیدم بهم بگه پولی. هیچ وخ صدای مادرم رو که قربون صدقه ام میره رو نمیشنفتم.مرد!من به این چیزا فک میکنم.تو هم باس فک کنی.باید.این یه بایده.هیچ وخ کسی با صدای بلند صدام نمیزد همه میزدن رو شونم.کارم این بود لب مردمو بپام مبادا خطاب به من چیزی بگن.بم و زیر چه میفهمیدم ینی چی؟اصن صدا ینی چی؟هلن کلرو بیخیال یه هلن کلر بوده اما میلیون ها کر ولال دارن تو عزلت و عدم اعتماد به نفس و عدم پذیرش جامعه دست و پا میزنن آخرشم غرق میشن.تو بی پولی شاهرخ کر و لال چی میخوند؟ببخشید...لب میزد؟"تو میتونی دلمو شاد کنی "رو؟
*چرا اینجوری شدم
اینا چی بود نوشتم آخه؟ها؟
به همه تون افتخار میکنم
به ایرانی بودنم هم
پدر کیون گشادی بسوزه.این دفعه حتی مشکل مالی ای هم در میون نبود که پدر بی پولی رو لعنت کنم الکی الکی آبونمان ای دی اس الم رو به دلیل اینکه سرعتش تخمیه ندادم.آقا حالا بر هر دری میکوفیم که آقا جون مادرتون به ما ای دی اس ال بدین... نمیدن."برای مومنانی که پول ای دی اس الشان را نمیدهند همانا شستی قرار دادیم".اما خب دیال آپ رو که از ما نگرفته بودند.مشکل این بود که کیس جدید فقط ای دی اس ال رو میشناخت و لا غیر .کیس قدیمی هم که اگر بالا میومد هنر کرده بود.به هر حال ما تحمل کردیم و به در ها کوفتیم و با شست ها مواجه شدیم در راه ای دی اس ال.تا اینکه یک روز دل انگیز پاییزی بود که گفتم کیس قدیمی رو دوباره با مانیتور پیوندی دهم و طرحی نو براندازم و هی هی گل بر افشانم و نتیجه این شد که از صب تو فیس بوک خودم رو خفه مفه کردم...و هر کی بود تو صف انتظارو اکثپت!!!کردم.کم مونده بود بزنم زیر گریه.بابا من اصن خعلی خفن معتاد بودم به نت جوری که خانوم سا حسادت میکرد(در حقیقت آتش دوزخ از آن حسودان است!!!) میگف یا جای منه تو این زندگی یا جای نت...که البته من با کیاست و سیاست هر دوشونو وادار به احترام به هم میکردم ...خودمم باورم نمیشد که واسه روزنامه اعتماد پول بدم و مثلا نرم سایتش یا از خبرای سینمای ما عقب بیفتم یا مثلا به این خراب شده بلاگ فاک سر نزنم.یا سرچ نکنم.اصن هر چی...الان یه کرور آهنگ دارم نصفه داونلود شده مثلا آلبوم جک جانسون رو که خعلی پا کارش بودم نصفه اس همه ی ترکاش... یا کارای قدیمی رد هات چیلی پپرز که البته الان تو این کیس قدیمی دارمشون یا بنوس ترک های گروه جت...میدونی علتش چیه؟اینه که همه اش به خودم میگفتم خب حالا مگه تو نری نت چی میشه؟چی اونجا انتظارتو میکشه؟
واقعا جوابش هیچ بود.هیچ.اما من به همین هیچ علاقه مندم بابا جون!من آدم احساساتی ای هستم(اوغ).
*عجب گیری کردیما!
بابا سری بعد اصن انتخابات برگزار نکنین!!!
چرا باورتون نمیشه که ما مث شما نیستیم؟سخته ینی واقعا؟نمیتونیم اونجور که شما میخواین فک کنیم...دست خودمون نیس...
از خرداد دارین ما رو می...گ........اا........یی..........ن!
ولمون کنید بزارید به درد و خونریزیمون ادامه بدیم!
* ۸ / ۸ / ۸۸ هم تموم شد و من هیچ گه خاصی نخوردم .یادم باشه ۹/۹/۹۹ حتما یه عالمه گه خاص و عام بخورم البته اگه گه خوردن تا اون موقع در راستای هدفمند کردن یارانه ها سهمیه بندی نشده باشه!!!
*خانم رزا منتظمی فوت شد.
میدانید مردم معمولا میمرن ...فوت نمیشن.فوت شدن یه مرتبه ی دیگه ای داره که مختص آدمای عادی نیس.مثلا نعمت فوت شد.اما من میمیرم.تو میمیری...اصغر و تقی و تانی و نازی همه شون میمیرن.نسبت ما ها که مردنی هستیم از فوت شده ها بیشتره.اینو واسه این نمیگم که بالاخره تو انتشاراتی کار میکنم که به هر حال ربطی مستقیم داره به رزا منتظمی...بلکه واس خاطر این میگم که این خانم دور و ور لا اقل من...خعلی ها رو آشپز کرد و ما معنی سلیقه ی خوب غذایی رو-خعلیامون- از اون داریم.
بانوی مزه ها بود
خلاصه که روحش شاد.
*در همین راستا.یک کتابی رو به فکر ترجمه اش هستم.که قرار بود قبل این اتفاق با خانم ((ب)) مطرح کنم.که خورد تو دیوار چون رزا فوت شد و به هر حال مسکوت موند و شاید این نشونه باشه اما من گوشم بدهکار نیس.چون اگه بنا باشه هر چیزیو یه نشونه فرض کنم باس بمیرم.نشونه های دور و ور من رو فاز مثبت نیستن و همیشه میخوان آدمو از کارایی که تصمیم به انجامشون داره منصرف کنن.میگفتم...حتما هم میخوام با خودشون کار کنم چون یه مسئله هس به اسم سلیقه.من سلیقه ی این آدمو خعلی قبول دارم.بعد میدونم که آدم حسابیم هستن .اینه که اصولا هر گزینه ی دیگه ای جز اون منتفیه. ینی اگه بگه باب کت حرفشم نزن.من دیگه خفه میمیرم(البته دارم مبالغه میکنم به یاد حکیم ابوالقاسم فردوسی).به هر حال اگه چن وخ بعد یه کتاب کت و کلفت در مورد بیتلز با ترجمه ی من رو پیشخون کتابفروشیا دیدین کیونتونو نکنین اون ور بلکه کتابه رو بخرین و حالشو ببرین!
*دفتز چه های ارشد رو باز دارن میفروشن.من اصاب مصابم ریخته بهم.بدم میاد.
این همه دانشگاه اون بیرون هستن که نه کنکور میخوان نه چیزی.اگه بفهمن آدم درس خوندنی پولم نمیخوان.اون وخ ما باید واسه این دانشگا آزاد پیزوری هم رقابت کنیم.بابا چرا ماهیچیمون به آدمیزاد نمیمونه آخه؟هان؟
بعدش اوصولا این همه درس بخونیم که کی بشیم.فک میکنی معاون وزیر شیم؟رییس سازمان گردشگری؟نظریه پرداز توریسم؟نه آقا جون...خعلی ان و گه هس واسه این جور کارا....ما داریم این زندگی رو با چیزی که شیطان واسه مون تدارک دیده تاخت میزنیم و درس مث قضیه ی اینتر نت اون چیزی که به دس میاریم یه هیچه.یه هیچ که خعلی یا خیلی هم بزرگه.
و مام عشق همین هیچه ایم!همه مون از دم!
این فرانسه بود مثلا.بعد کین کنت استاپ ناو شان----cant stop now--- را میخوانند در حالی که من تصمیم گرفتم سری به این وبلاگ و خوانندگانش بزنم.هیچ فکرش رو نمیکردم بی اینترنتی اینقدر به ت.خمم باشد.بی فیس بوکی که دیگر جای خودش.الان هدف بلند مدتم این است که توریست پروری کنم اونم تو جنگل و کوه!هدف میان مدتم این است که معافی ِ خدمت مقدسم را بگیرم(در راستای تقدس زدایی!)هدف کوتاه مدتم هم قبولی در ارشد ِ کوفتی است.آخه ما تا کی باید درس بخونیم؟بابا ما نیاز های دیگه هم داریم.خدایا میفمی چی میگم؟آخه من این همه وقت درس بخونم .کی برم پرو؟یا بهتر از اون تبت؟هان؟پس این پولا رو کی میرسونی؟دیگه ۵ سال دیگه میشه سی سالم.شانس بیارم که کارم کیون بچه شستن باشه.شانس.چون میخوام بگم افق های آینده رو به شدت ابرناک میبینم.و در افق ها نه تنها پرنده های سفید بال فرسایی نمیکنن بلکه ...پرنده های سفید بال فرسایی نمیکنن!
*چقد بده که همین زندگی ِ ت.خم نشون ِ من آرزوی ِ یکی دیگس ...نیس؟
*چن وقته یه عنکبوت تو ماشین ِ من زندگی میکنه.منم کاری بهش ندارم .اندازه بند انگشت ِ سبابه است.کونشم زرده.
اگه چن وقت دیگه اسپایدر من شدم میتونین رو کمکم حساب وا کنین.
*بی پولی رو دیدین؟یاد ِ خودم می افتم.سه بار دیدمش تا بیشتر یاد ِ خودم بیافتم.
ینی همون سرخ نیگر داشتن ِ صورت از سیلی.
*حالا دیگه دستفروشا عینک ری بن میفروشن.هفتاد تومن.مفت.به دک و پوز ما نیگا میکنن فک میکنن چه خبره.آقا هیچ خبری نیس.جیب ِ ما از کیون بچه پاک تره برو اون ور خفه ام کردی!
*تمام دوستانم یا ازدواج کردند یا از این کشور گربه شکل(شایدم گه به! شکل!)خارج شدند.یکیشان هم که هیچ کدام از این دو قصد را نداشت فوت شد.میخواهم بگویم همیشه راه سومی هست.حتی برای امثال ِ من.
*دیگر این که تا یادم نرفته بگویم که لیزا هنیگن آلبوم شخصی و مستقلش را بیرون داد که نامش هست:دوختن ِ دریا(سی سو).جنس ِ صدای ِ او و نوع تنظیم قطعات و سازبندی در قطعات آنقدر چشم گیر است که ممکن است بعد از شنیدن این آلبوم دیگر چشم نداشته باشید!خصوصا قطعه ی آخر آن یعنی لیل.شما را میگیرد و میکوباند به سقف ...اما خوشتان میاید.
لیزا هنیگن کیست؟لیزا هنیگن را هر کس که دمین رایس گوش کرده یا حتی گوش داده میشناسد .صدای لیزا در حال زمزمه کردن یا زنجه موره کردن را میشنیده و یا در قطعه ی ناین کرایم یا همان جنایت نه -با رعایت اصول و فروع ترجمه-اصلا دو صدایی با رایس خوانده یا اگر بی ساید های رایس را گوش داده یا کرده باشید!ترکی را خواهید یافت که لیزا در ان به صورت ِ تکی و نه دوئت قطعه ی ارتش ِ هفت ملت یا همان سون نیشن آرمی را از گروه ِ وایت استرایپس یا همان نوار های سپید را تنها با یک ویولن اجرا کرده.که البته من انقدر هم خوره ی دمین رایس یا لیزا هنیگن نیستم (چون من یک خوره ی بیتلز هستم و این چیزیست که هستم و تقریبا دوست دارم همینی باشم که هستم)که بدانم کدامشان ویولن زده اند اما فک کنم با توجه به اینکه این کار در بی ساید های ِ دمین قرار داشته لابد او کاری کرده این وسط مسط ها و ویولونی چیزی زده است.ینی نمیشود که دست به خ.ایه ایستاده باشد و همه ی کار ها را آن دختره کرده باشد بعد هم با صدای یکی دیگر و با ویولون زدن یکی دیگر ترکی ضبط کند و بگذارد توی ِ آلبوم ِ خودش.البته الان که فکر میکنم میبینم چرا که نشود؟
اصلا دمین رایس مگر خودش کیست؟او یک ایرلندی ِ خوش مست است که حتی در کنسرت هایش هم دست از الکلیسم بر نمیدارد.او جوان است.او بور است.اگر دختر باشید خصوصا از نوع ایرانی ِ آن ،او را میپسندید.آهنگ های او آرام و به قول ِ گفتنی ملو هستند و اگر دنبال صدای گیتار الکتریک هستید دمین رایس را گوش نکنید.چون او چیزی به شما ندارد بدهد.نقطه ی قوت ترانه های رایس نه ملودی و بلکه متن ترانه ها هستند که خودش انها را مینویسد.در کار های او تنفر،عشق ،درد ناشی از عشق و غم موضوعیت محوری دارند.این است که اکثر رایس باز ها کسانی هستند که مشکلات ِ عاطفی زیادی در زندگی داشته اند مث خود ِ من و برای همین است که او را میفهمند.شاید معروف ترین کار ِ رایس، دختر ِ مکنده یا بلوور ز داتر باشد که ترانه ی متن ِ فیلم ِ کلوزر یا نزدیک تر بود.اما من به شخصه چیرز دارلین ِ او یا به سلامتیت عزیزکم!(واقعا من عاشق ِ ادا کردن ِ حق ترجمه هستم...من این گونه ام!)را میپسندم.اما مهم این نیست که من چه میپسندم یا چه نمیپسندم .مهم این سات که به نظر میرسد گوش ِ ایرانی ها چیز های خوب ِ دنیا را گوش نمیکند و من بر آنم(بر این یا بر آن چه فرقی دارد ؟)که آن ها را حتی اگر پنج نفر یا شش نفر یا حتی یازده نفر باشند،به راست هدایت کنم.غرب زده شان کنم و بی هویت شان کنم.شاید رسالت ِ من روی ِ زمین تهاجم ِ فرهنگی باشد کسی چه میداند؟
*بعله میشود راجع به خواننده های ایرلندی نوشت.و چیزی از رنگ درختان و تمام جمعه هایی که از آنها خون چک چک چکیده چیزی ننوشت.میشود خود را زد به یک خریت ِ ناب ِ محمدی!
و لا اقل نه از فیل خبری است نه از تر! و بهتر اینکه ما آن کانتبل هستیم داش.
*کاش خ.ایه داشتم خودم را میکشتم.
*اگر خ.ایه نداشته باشم؟این معنیش این است که من مرد نیستم؟نا مردم؟
نه خره!معنیش این است که تو مردی اما مرد ِ ترسویی هستی.مگر میشود آدم از چیزی که نمیداند چیست بترسد؟بعله!بعله آقا جان خوب هم میشود.مثلا من نمیدانم که مار بوا چیست!یعنی حقیقت ِ وجودش را نمیدانم.برای همین هم هست که از مار ّ بوا میترسم.نه اینکه راز بقا زیاد ببینم.کلا همین که اسم مار میاید.و بعد هم بوا.در حالی که رسالت بوا شاید خوردن من در جنگل هایی باشد که درآن زندگی میکند(آخه میخواستم بنویسم جنگل های آمازون بعد گفتم شاید اشتباه باشد من که جنگل شناس نیستم این بود که بوا ی مورد نظر در جنگل بی نامی زندگی میکند که هنوز کره خری به نام بشر رویش اسم ِ مسخره ای مثل ِ آمازون یا سیاه بیشه نگذاشته!)نه احمق.هیچ جنگلی نیست.هیچ ماری هم نیست.هیچ اسمی به اسم ِ بوا هم نیست.حتی بیتلز وجود نداشته هولوگرافیست باش!به روز باش!حتی به زور هم که شده به روز باش!به روز باشی بهروز میشی.بهروز باشی به روز میشی.میفمی چی میخوام بگم؟نه نمیفمم!مهم نیس که نمیفهمی من چیزایی دارم واسه گفتن.چه بفهمی چه نه.من رسالتم شاید گفتنه!ریدم تو رسالتت!خفه شو...گوش کن به من... حتی هنیگن و رایس هم وجود نداشتند و حتی ندارن.حتی در وقایع ِ اخیر هیچ کس نمرده حتی تو الان در چند جای ِ دیگه زنده ای!منتها حافظه ات هنوز موازی کار نمیکنه.باید بمیری تا بفهمی آن یکی زندگی ات از این هم گه تر بوده.تنها راهش مرگ است اما اگر بمیری آن وقت این یکی زندگی ات را از دست میدهی.بعد ک.س خل میشوی!چون در آن یکی زندگی ات که پای کوههای هندوکش میگذرد هیچ چیزی برای بالیدن به آن وجود ندارد تو در آن چوپانی برای همین است که وقتی در جاده های آذربایجان از دیدن گوسفندها حض میکردی. خاک تو سرت.هیچی وجود ندارد..حتی آن گوسفندها.تو به هیچی مطمئن نیستی.چرا؟چون چیزی وجود ندارد هیچی.هیچ.تنها چیزی که هست هیچ است.و تو از هیچ میترسی.خب واستا بینم...این ترس هست یا نیست؟فک کنم هست.پس فقط هم هیچ نیست.ترس هم هست.دیدی ریدی؟
نه نریدم.دلیل دارم.دلیلتو نمیخوام.به درک.درک جات.
...
*من واقعا نمیفهمم.باید به کسی که انی چون من را تحمل میدارد و گرامی میکند(یا برعکس!)گفت ان؟
*بالاخره یک دلیل خوب یافتم.
من ارشد قبول نشدم.چرا؟
چون ستاره دار هستم!
به به!جونمی جون!
تموم شد.
آبی آسمون.اون سقف رو خونمون.
واسه مرغا دون.واسه عشقت
دادن ِ جون.
رای برای تست ِ دموکراسی.
کاغذ، واسه ادامه دادن ِ بوروکراسی.
تموم شد همه اش
جاش مونده هنوز روی ما تحتم
به شکل ِ
سه قطره خون!
*اگر کروبی را بگیرند دو حالت پیش میاید.
یا چیزی میشود.یا چیزی نمیشود.
اگر چیزی نشد یعنی ما کرگدن هستیم و قطر پوستمان کلفت است.اصلا از بس کلفت است میتوان کل وجودمان را برابر یک پوست در نظر گرفت.که البته کلفت است و مغذی(یعنی دارای ارزش های غذایی).
اگر چیزی شد.یعنی ما هنوز کرگدن نشده ایم.و حیف هستیم که کرگدن شویم.
*با اینکه من در امر ِ اعتصاب ِ روزه در ایران تنها بودم.اما به جرات میتوانم بگویم که میلیون ها انسان در سراسر جهان از من تاسی کرده و روزه نگرفتند!
*نوئل گلاگر گروه اوسیس را ترک کرد.چون برادر روانی اش(که البته او را هم خیلی دوست دارم)او را با مشت زده.لیام گالاگر را میگویم.نوئل نود درصد آهنگ های اوسیس را ساخته و رویشان شعر گذاشته این طور که پیداست زرت ِ این گروه به زودی قمصور خواهد شد. و از زیبایی های جهان باز کم میگردد.
*در فرهنگ عامه ی ایرانیان
به کسانی که خیلی پر رو و وقیح هستند،حرامزاده اطلاق میشود.
ربطش را خودتان پیدا کنید.
*خدا به من همه چیز داد.رییس جمهوری که رییس بود.و ولی ای که فقیه بود.پدری که پدر بود.مادری که هم پدر و هم مادر بود.برادری که رفیق بود.خونی که پاک بود از نیکوتین و ان و گه های تو سیگار و رقیق بود!خدا به من ایرانی بودن اعطا کرد.دستش درد نکنه.اما زور چپون در ما کرد!خدا به من یه عالمه دختر نشون داد و البته این بار بهم حق انتخاب هم داد.اونی رو برداشتم که برام خعلی خعلی عزیز بود.اما حرفای من علی رغم اون که دوستم داشت ارزشش برای دختره قدر ِ پشیز بود!خدا به من یک سلیقه و روحیاتی داد که هر جا برم مردم بهم میخندن.اما باید یه یخچال هم بهم میداد تا خلقیاتم فاسد نشن...اینجوری نگندن!
خدا به من همه چیز داد.
البته خیلی چیزام ازم گرفت.
که البته جراتشو نداره مث من بنویسه رو کاغذ.
یا بزاره رو وبلاگش که آپدیت شه مردم بخونن بکنن حظ!
*-عزیزم؟پریودی؟
-نه عزیزم!
-اون نوار بهداشتی پس چی بود تو کیفت!؟
-آهان اون؟از کجا دیدی؟هیچی...از رنگ ِ جلدش خوشم اومده بود حس کردم به کیفم میاد!
*لینک مرا به سایت کلوب دات کام وصل کرد مربوط بود به گفته های کروبی.که این روز ها دیگر همه میدانیم چقدر خوب است و نیاز به گفتن من و قلم فرسایی از سوی من نیست.
*من نمیدانستم کلوب دات کام چیست .اگر شما هم نمیدانید باید گفت که وبسایتی است در مایه های شبکه های اجتماعی مثل سیصد و شصت یا بهترین آنها فیس بوک.البته کلوب بیشتر شبیه سیصد و شصت است.مطلب را خواندم و بر پدر و مادر مهدی کروبی درود فرستادم .بعد متوجه ی اعضای این سایت شدم.
*همان طور که همه تان در فیس بوک عضو هستید لابد دیده اید که بعد از انتخابات همه عکس هایشان را به ور ایز مای وت؟تغییر دادند.نوشته ای سفید بر روی سبزی.یا عکس های دیگری مثل قربانیان یا ...موضوع این نیست.منظور این که حال و هوای فیس بوک را که میدانید چیست؟دیده اید که همه آنجا به اصطلاح اصلاح طلب هستند؟و ناراحتند از اوضاع؟
*در کلوب خیلی ها(بیشتر از نصف اعضا)عکس هایشان را تغییز داده بودند .عکسی که کارکرد ور ایز مای وت را داشت.عکس عبارت بود از تصویر میر حسین ِ بیچاره که نصف آن را پوشش میداد و نصفه ی دیگر سیاه بود.روی تصویر چند قطره خون ریخته شده بود.و با رنگی قرمز نوشته بودند:موسوی را محاکمه کنید!
*آنها اینجور بودند.و از فضای مجازی استفاده میکردند.و زیاد بودند.و مثلا در بک گراند پیجشان عکسی را از مقامات(حدس بزنید کدامشان)گذاشته بودند و جانشان در نوشته هایشان فدای او بود.آنها از ما(حالا شاید من نه،شما!)با نام جلبکی ها یاد میکردند. بله وقیحانه است.بله .فقط میشود گفت وقیحانه است.و من از داشتن این هموطن ها بدم میاید.اصلا از داشتن چنین وطنی هم بدم میاید.و میدانم این که از وطنت هم بدت بیاید وقیحانه است.اما وطن یعنی چه؟وطن که فقط خاک نیست.وطن خاک و مردم هر دو با هم است.نیست؟
*میخواهم بگویم اینجور جایی هستیم.اینچنین آدم هایی هستیم.طرفداران میر حسین در آن سایت چه میکنند؟هیچ،فحش میخورند.جدی فحش میخورند.خودم دیدم.یعنی خواندم.
*اینجا جای ماندن نیست.
*فکر کردم بهتون بگم...از اونجا که من آدمی هستم که کارهای مفید فایده میکنه...و به فکر خودشه...کلا...و به قول خانم سا:فقط به فکر خودشه...پیشنهاد میکنم روزه نگیرین!این میتونه یه اعتراض سیاسی باشه.بهش میگن اعتصاب روزه.شما با این کار فقط به صنف رستوران های آش فروش و یا حلیم فروش ضربه نمیزنین.بلکه به بوی بد دهان.به حس گرسنگی.خشکی لبها. و چیزهایی که شما آنها را کاملا ظاهر بینانه و غربگرایانه(به درستی!)میخوانید ضربه میزند.
*و البته فراموش نکنید که اعتصاب روزه کرده اید!و این خیلی است!و من نمیدانم آن میر حسین که این همه الله اکبر- جوونها پر پر! را مینداخت کجاس که این پیشنهادو بررسی کنه.اما مطمئنم اگه به کروبی بگیم با توجه به ابعاد اعضای پایین کمر ایشان و لر بودن ذاتی و البته نو فکر بودن و جدید بودن و خوب بودن(من هنوز به شدت به رای خودم افتخار میکنم و اگه دوباره انتخابات برگزار شه و کروبی کاندید نشه هم رای من شیخ الشیوخ اصلاحات مهدی کروبیه...مث اینا که تو برگ رای مینویسن سایروس د گریت!!!یا همون کوروش کبیر)ایشان گمون کنم کلی هم استقبال کنه و یه نامه مستقیم به اونی که باید بنویسه و بگه ما کالای تحریمی واسه افطار نمیخوریم.و چون همه ی کالا ها توسط دولت وارد کشور شده.همه شون تحریمین.از گندم و بوقلمون توی حلیم گرفته تا...شکر توی شیرینیا و همچنین حتی لباسهامون که از غذا-آخ آخ منظورم از قضاست!-یا ساخت چین هستن که همه میدونیم چه جور آدمای کمونیست لا خدای روانی مادر ننه ای هستن یا ساخت اسراییل!همین دو حالته!اتفاقا فک نکنین من چون با محمود بدم با اسراییل خوبم.چون من فک میکنم که اسراییل یه نمونه پیشرفته و با هوش از جمهوری اسلامیه!منتها یهودی!
*پس لباسا دو دسته ان:یا چینی یا اسراییلی.حتی اگه مارکاشون بگه ما آمریکایی هستیم.یا ما ایتالیایی هستیم.نه اقا پی شو بگیری به همین دو تا ختم میشه.به مارکا توجه نکینن.مهم تقواست.
*اینه که ما باید اعتصاب لباس کنیم.
*نه اینکه هیچی نپوشیم!نه!(ما که آمریکایی نیستیم...ما فرهنگ داریم.تمدن داریم ...صرف اینکه مردمان ما به دست یک سری دیگر از مردمان ما ار بین بروند که دلیل بر عدم تمدن نیست!هست؟)ما باید گونی بپوشیم.چون هم تولید داخله .هم دیر لک میشه و لازم نیس با پودر رختشوری بشوریم.چون پودرا همه شون تحریمن.همه شون توی تی وی تبلیغ شدن.باید اذعان داشت که مواد اولیه این شوینده ها تو کارخونه های پتروشیمی خودمون تولید میشه اما... باید بگم همه شو همون اول میدیم کشورای غربی مث آلمان یا فرانسه-که جاسوسای زیر بیسپنج سال میفرستن به وطن ما!-اونا این فرآورده رو تبدیل به یه فرآورده ی بهتر میکنن.بعد این فراورده ی بهتر میشه پودر.
*که البته با گونی ما هیچ پودری نخواهیم خواست.
*پس ما میشیم روزه خوارهای گونی پوش و حتی میتونیم ایده ی ناب ساختن یه فیلم رو به یک کارگردان هالیوودی بدیم!مث کریستوفر نولان انگلیسی...یا بهتر از اون میشل گندری فرانسوی-که در کل هالیوود این علی رغم اروپایی بودن!-البته این قسمت بد ماجراست.چون هالیوود جزو آمریکاست.و ما علی رغم غرب زدگی و سر سپردگی به باراک...هیچ نمیخواهیم بهانه دست اینا بدهیم که توسط غربی ها کوک شدیم و اینها!اصلا میخواهیم گونی بپوشیم که بگیم ما وابسته به ایرانیم.
*البته .از آنجا که من به قول محمود خان،یک کثافت و دموکراسی خواه هستم....شما حرفهای مرا جدی نگیرید.این ها را برای مهدی نوشتم!منظورم رییس جمهور مردمی است!(چون به هر حال مهدی و میر حسین کارشان به مرحله ۲ میرسید!!معلوم نیس کی رییس جمهور میشد!!!تازه همه تون قبول دارید که ما ۳۰۰ هزار تا نبودیم!!)
*پس منظور من شما نیستید.چون میدانید.زندگی خودش یک جور فحش است.شما دلداری باشید!لازم نیس به من فحش بدهید.بنده ایمانم گم شده.چقدم از این قضیه خوشحالم و لی منتها خانم سا ناراحت است.فکر میکند ایمان خیلی لازم است.اما ایمان منجر به جنون میشود.یکهو میبینی نعمت میمیرد.آنوقت دیوانه میشوی.یک هو میبینی زندگی ات به گه کشیده شده.خودت هم به گه میروی.اما اگر ایمان نداشته باشی.انتظاری هم از کسی نداری.آنوقت هم البته دیوانه میشوی.چون میشینی هی فکر میکنی.بعد ممکن است وبلاگ بسازی و چنین چیز های بی ارزشی را جای فکر به خورد مردم بدهی.و آنها بخوانند و منزجر شوند و بگویند طفلک بی ایمان.
به خدا درس میگن.حق دارن.میگن دیوانه شده.
اما دیوانگی از بی ایمانی کجا و دیوانگی از ایمان کجا!
*یه چیز بی ربط بگم:خواهر منصور حلاج حجاب نیم بندی داشت(احتمالا موهاش مش بوده و نویسنده ی حکایت مش پسند و طبق سنت...موی مش باید از زیر روسری بیرون بیاید.و گرنه بندگان خدا از کجا پی به مشیتش!!!ببرند؟)بهش میگن:این چه وضعشه؟میخوای اصن همون حجابم ور دار راحت باش!!!(نویسنده ی حکایت هیز و از عومل دیوید میلبند بوده گویا!و گویا اینجا از برخورد دلسوزانه ی خواهران گشت ارشاد خیلی ملول و ناراحت شده)خواهر حلاج جواب میده:من اینجا مردی نمیبینم که واسش رو بگیرم.این چس مثقال حجابم واسه اینکه داداشم یخورده مرده!(طبق روایات از واژه ی چس مثقال اولین بار همین جا استفاده شد ضمن اینکه باید گفت گویا خواهر منصور حلاج خیلی کلفت بار اون آدما کرده...این رو نمیگفتم...کسی میفهمید اصلا؟)
*پی نوشت:احساس میکنم چیز خوبی ننوشته ام.البته اشتباه میکنم !
و در آخر:
*دهان روزه ی مردم و دهان سرویس ما...
هر دو پی آبند
خدایا مپسند!
یه هفته گذشت
چهل روز میگذره
یه سال میگذره
بعد نوبت بقیه مون میشه
بالاخره نوبت همه مون میشه
برامون گریه میکنن
ناراحت میشن
بعد نوبت خودشون میرسه
نوبت همه شون میرسه
تک تکشون
تک تکمون
پی نوشت:این است نعمت
"یک روز از خواب بلند شدم و نعمتی روی زمین نبود"
مهدی زنگ زد.گفتم از این ورا.خوشحال بودم که زنگ زده بهم.گفت نعمت تصادف کرد بعد فوت کرد.یهو قطع شد.هی خواستم بگیرمش نشد.زنگ زدم مهسا:نعمت ...زده بودم کنار.کنار خیابون.مدارای مغزمو بهم ریختی پسر.از تو بعید بود.تو که اینجوری نمیکردی با آدم...از تو بعید بود.
نعمت؟کجا رفتی؟الان کجایی؟
ینی چی؟ حق نداشتی بمیری
نه نمیتونستی....نه
اون همه کارمیخواستی بکنی،پس تکلیف بولینگ رفتنمون چی میشه؟پس چه طور میخوای به من عکاسی یاد بدی؟هان جواب منو بده.منو بشنو.تو حق نداشتی بری اما شاید تقصیر تو نبود.این دنیا رو یه مست داره اداره میکنه. نه تقصیر تو نبود.
اما من چی کار کنم؟امیرو بگو اون چی کار کنه؟سحر چی؟من که پیش پای این دو تا هیچم.
مسعود و مهدی و کامی و ما بقی چی کار کنن؟
تو که سرنوشتت این نبود ما میخواستیم بریم بولینگ.با مهسا.با همه.مسعود میگف یه روز میاد میگیم ما ها هم دوره ای آقای شجاعی بودیم!یادته نعمت...؟
خدایا....
دارم دیوانه میشم.
دارم دیوانه میشم.
مادرت چی پس؟
بابا این همه آدم.از خداشونه بمیرن.اصن میخوان بمیرن.همین منه ان.اون وخ تو.پره شور زندگی...آخه چرا ؟
اومدم در خونتون.امیر نشسته رو پله ها مهدی بغل دستش .بهروز روبه روی امیر.حسین سر کوچه واستاده بود.چشای همه شون کاسه ی خون.امیر ولو بود گریه میکرد.رفتیم بالا همه چی بد تر شد..مگه میشد نشه؟فک میکنی دست خودم بود؟فک میکنی چی؟تو چرا اینقد واسه همه عزیز بودی؟چرا پسر رفتی؟کیو میتونم شماتت کنم جز تو؟ آره خب...میتونم خدا رو شماتت کنم.
میتونم.
چقد اشک بسه واسه جبران نبودت ...تو خونتون؟هان؟چقد؟
بس نیس هر چقدم باشه.اشک.
ا
اشک که نعمت نمیشه.
نعمت ما.
آهن .هفتاد من آهن وصل شده به قلبم.داره میکشدش.
میدونی چرا؟چون تو نبودی اونجوری بگی سلام.چون تو اونجا نبودی.و همه چی عجیب مربوط بود به تو.از اون نوت بوکت گرفته تا تابلو های روی دیوار.تا رنگ دیوار.
حالا من چی کار کنم.تو رو میبینم که از دستشویی میای بیرون.دست و پات از وضو خیس.میگی من نماز بخونم الان میام.
تو رو میبینم که میگی چایی یا نسکافه...یا اصن قهوه ترک.
تو رو میبینم که به من میگی شلوارک میخوای؟
تو رو میبینم که داری با دوربینت ور میری
تو رو میبینم که میگی یه قرار جور کنیم دیگه.
من احمق.
من ِ کوفتی هی میندازم عقب هی میندازم عقب.
آخ.
نیستی نعمت...
نیستی دیگه....دیگه نمیبینمت.
دیگه نه.
من میخواستم بچه ام عمو نعمت داشته باشه.
نداره دیگه.
دیگه نداره.
آخ.
آخ.
آخی...کجایی تو؟
تو که ذوق میکردی واسه مارمضون.
کجایی نعمت؟
کاش همه اش خواب باشه....کاش همه اش خواب باشه....کاش همه اش خواب باشه....حتی خواب نباشه....کابوس باشه